گاهی آدم دلش می خواهد خانه اش تونل باشد!
تا هر وقت که تحمل هیچ چیز را نداشت و هیچ گوشی برای شنیدن حرفهایش پیدا
نکرد ،فریاد بزند تمام بغض مانده در هنجره اش را..آن قدر که که قدرتی برای
سکوت کردن هم نباشد
گاهی آدم دلش می خواهد مثل کودکانه های
دورانی نه چندان دور که در لحظه ای می توان تصورشان را در قاب چشم ها
اورد،سرش را از شیشه دنیا بیرون ببرد و برای دیگرانی که در دور دست ها
هستند و جز یک نقطه هیچ چیزی از آنها معلوم نیست دست تکان دهد ...
بعد آقای راننده عصبانی شود و از توی آینه زیر چشمی عقب را نگاه کند که یعنی خطرناک است بیا داخل!
حالا همان طوری شدم
خانه ای تونلی می خواهم
بی انتها و متروک
حالا عجیب دلم یک دنیا با یک راننده ی عصبانی که چشم هایش فقط جاده را می بیند می خواهد
کاش خدا پایین می آمد
بی خیال این خدایی و گناه اجداد ما می شد و می گفت بفرما!
خانه ی تونلی با سند شش دانگ!
دنیا، آن هم با شیشه و راننده و ..
من هم آن ها را بغل می کردم و خوشحال و بی توجه به تمام نداشته هایم راه را صدا می کردم و می رفتم...
آن قدر می رفتم تا صدای کسی بیاید و بگوید:خسته نشدی؟
من مکث کنم و با اینکه نای راه رفتن ندارم لبخندی دروغ و زیبا تحولش دهم و بگویم نه و به ادامه راه فکر کنم...
فکر کنم به همان نقطه ای که هیچ وقت نفهمیدم کجاست و چه کسی در آن جا نفس می کشد..
خانه ندارم
نه تونلی نه آجری!
آن دنیا و راننده و نقطه هم انگار خواب بود
چه قدر از بیداری بعد از این خواب های قشنگ نفرت دارم...
اومدم اینجا سرم بزنم،سرم رفت،رفت تو روزا و خاطره های قبل
خوب بودا نه؟ اما شد دیگه...چه بد شد،نه؟
اینو همینجوری نوشتم همین الان
دوس داشتم اینجا باشه اول و شاید همیشه...
خوب باشید..
باشید.
یا علی...