تبليغاتX
...
 
   

 

...
 

مینا

يه عمری آرزوم این بود که با قلب تو هم سو شم


نذار بی تو هوای عشق زمستون شه تو آغوشم


تو این حالم رو می فهمی همین که باشی آرومم


نرو از پیش من حتی اگه حس کردی خاموشم


نرنجی از دلم بانو ، یه وقتایی اگه سردم


آخه این بار غم گاهی زیادی میشه رو دوشم


یه روز گفتی میری اما یقین داری که می میری


به جون تو که بعد از تو برات مشکی نمی پوشم


ندارم ناله و آهی شراب غم نمی نوشم


نمی گیرم گل و گلدون غمت میشه فراموشم


نمی مونم منم اینجا تو دنیایی که تو نیستی


چیکار کردی که تونستم با چشمای تو جادو شم


بگو که باورت میشه چقد ساده دوست دارم


با اینکه خیلی از حرفات هنوز مونده توی گوشم


به جون تو قسم خوردم بری از پیش من مردم


واسه رفتن از این دنیا دیگه مشکی نمی پوشم







» اردیبهشت 1391
» فروردین 1391
» اسفند 1390
» بهمن 1390
» دی 1390
» آذر 1390
» آبان 1390
» مهر 1390
» شهریور 1390
» مرداد 1390
» رضاصادقي
» انتظار
» دلتنگي ها
» مثلا داستان
» يك سوال
» سگال
» "بارون..."
» هم سایه...

» عشق پاییزی
» یاس وحشی
» شاهین تهرانی
» گیتاریست|آکورد گیتار|Guitarist
» قطره دریاب امید دریا شدن دارم
» پسری از مشرق زمین
» سكوت نكن
» یاسی
» عطر بارون
» تنهاتر از خدا كسي نيست
» غباری از غم
» آقای مدرنیته
» خنده در برف
» من و هنر
» زیبا سلام
» منتظر
» آسمون هفتم
» اینجا...فقط باران می بارد
» به سوی آسمان هفتم..
» وقتی ققنوس بمیرد
» خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد
» دختر مهربون
» رند خرابات
» الکی
» تنهایی و زندگی
» تنهايي و مرگ
» قاب شیشه ای
» روزت مبارک
» شاید آن جمعه نباشم شاید...
» نگو نه...!!!
» باید دلهارو عادت داد به بغضی که تهش غم نیست...
» جمعه...
» "باران..."...
» عشق ساده...
» بالاتر از فریاد...
» هنوز مانده تا...
» چرا از من گذشتي...؟!
 

روزت مبارک شنبه 23 اردیبهشت1391
 

امسال ازاولین روز عید منتظر امروز بودم نمیدونم چرا!

چقد کلافه شدم!!!

از پارسال تا حالا هیچی برات ننوشتم!!!

چقد سنگ شدم من!!!

چقد دور شدم از تو!!!

ولی نه تو که با منی و در منی..

اما فاصله امون این روزا بیشتر از همیشه اس!!!

 

همه اش منتظر امروز بودم که بیاد حرفهامو بزنم بهت!!!

اما الان بی حرف تر از همیشه ام...

دلتنگ...

بی قرار...

دلم میخواد باز نوشته ی معصومه رو اینجا بذارم

حالا که

لمس ِ مهربانی ِ حضورت

در لحظه های خواب زده ی شب..

تنها سهمی ست

که از تمام دلخوشی های دخترانه ام باقی مانده...


موهایم را هنوز

در خواب، به دستان ِ خودت می سپارم..!

هرچند

مدت هاست یادگرفته ام

شانه زدن موهای پریشانم را ... که پریشانی ش ، همه از نبود ِ توست!

مدت هاست یاد گرفته ام

هم صحبت شدن با قاب عکست، در صورتی ترین لحظه های نیازم به حضور پر رنگ تو...

مدت هاست یاد گرفته ام بی تو باشم اما با خیال تو!

.

.

.

اما

بانوی بزرگ رویاهای سپید من...

هنوز هم محتاج توام

در آن لحظه ها

که از شیطنت به یادگار مانده ی کودکی ام، زمین می خورم...

دستانم را بگیری و بلندم کنی

و خاک از سر ِ زانوهای خسته ام بتکانی..

و مهمانم کنی به گرمی ِ بوسه های پر مهرت...



مادر،

هنوز هم

هر لحظه

کنار خاطره هایم باش!

من میام مثل همیشه ی این چند سال...

وتو وخونه ای که در سنگیش رو به روی هیچ کس باز نمیکنی!!!

من همینجوری هم دارمت!!!

روزت مبارک مامان !!!

تمام سهم من از تو همین!!!

 مینا

 

 


 

 
 
 

شاید آن جمعه نباشم شاید... شنبه 23 اردیبهشت1391
 

 

گاهی با خودم که تنها تر می شوم می گویم: تو هم نمی آیی..تو هم از بس که پشت دیوار آمدن ماندی ،خسته شدی و رفتی...تو هم...

اما حسی از درونم فریاد می کشد که حتی همین لحظه که با فکر نبودنت درگیرم یعنی که هستی

هستی

می دانم

می شنوی

می بینی

اما دریغ از یک جواب برای سوالهایم

اما من هنوز محتاج آرامش حضورت هستم

شاید روح من بیش از حد زیر آوار خرابی های جسمم مانده که هر قدمی که به سویت بر می دارم دور تر می شوم

شاید تو هم خسته شدی از بس که جواب دادی و نشنیدم

از بس که دستم را گرفتی و باز بی راهه ها را راه رفتم

شاید...

من

ما

خسته ایم از این شاید ها

کاش نمی گفت شاید این جمعه بیاید شاید..

اگر می گفت حتما این جمعه می آیی زیبا تر منتظر می ماندیم به راهت ...

حتی اگر خیال بود

حتی اگر خواب بود

....

هنوز حرف هست..۱

                                                                      "هم­سایه"...

 

...


ادامه مطلب

 

 
 
 

نگو نه...!!! پنجشنبه 21 اردیبهشت1391
 

واسه موندن دیگه دیره نگو نه
دلم از عاشقی سیره نگو نه
باغچه ی سبز دل عاشق من
دیگه همرنگ کویر نگو نه
اون زمون عاشق تو جوونی کرد
اما حالا دیگه پیره نگو نه
همیشه دروغ می گی وقتی میشم
توی چشمای تو خیره نگو نه
می دونی حسی که محتاج تو بود
داره کم کمک میمیره نگو نه
یه روزی گفتی می خوام برم حالا
پای من یه جایی گیره نگو نه
وقتی منتظر بودم کجا بودی ؟؟؟
حالا اومدی که دیر نگو نه !!!
می دونم جواب تو به این غزل
یه سکوت ناگزیره نگو نه

پ ن:

۱:مخاطب خاص دارد

 

۲:پریسا

 هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی!!!

نبودنامو اذیتامو بذار به پای دلی که گیره و گرفتار!!

خونه ای که هواش...

نمیدونم چجوری بگم ممنون واسه همه چی!

۳:همه چی داره بهتر میشه اما هیچی مث  سابق نمیشه هیچ وقت !!!

حتی حال و هوای این خونه!!

مگه نه معصومه؟ 

۴:آدمی که نگران خودش نباشه...


 

 
 
 

باید دلهارو عادت داد به بغضی که تهش غم نیست... سه شنبه 19 اردیبهشت1391
 

 

نمی دانم از کجا شروع شد...!
از کجا این حس "هم سایه"گیت در دلم ریشه دواند...!
از صدای پای سکوتت در گوش های دلم...
یا از آغاز ترانه ای که در آغاز این دوستانگی، زمزمه اش کردی...

""بارون..."و دوست دارم هنوز..."

هرچه بود، ساده و مهربان بود...
چیزی شبیه سادگی مهربانی هایت...
ساده می گویمت مهربان"هم سایه"ام:
تولدت مبارک...
...
"بارونی..." 

......................................

آدم ها ستاه اند

نه اینکه شبیه ستاره باشند،نه.

آدمها خود ستاره ای هستند در آسمانی که سالهاست اسمش را زندگی نامیده اند

ستاره ها می آیند

ستاره ها می روند

ستاره ها گاهی کم نور هستند

و گاهی هم پر نور

امشب که تمام شود

فردا که شروع شود

بیستمین روز ماه یکی از سالها

خدا یک ستاره به آسمانش می بخشد

و آن ستاره تویی

مینا...

 هم مینایی و هم ستاره

زیباست

حواست هست؟

اینکه بی اراده اسم تو رسم زندگی ات را تحت تاثیر قرار دهد زیباست

زیاد زیباست

و حال تو ستاره ای هستی که تا نخواهی از آسمان محو نمی شوی

مینا باش

خودت باش

ستاره باش

آسمان برای زیبا بودنت مهیاست

............

ستاره بودنت مبارک...

(حسام)

 


 

 
 
 

جمعه... شنبه 16 اردیبهشت1391
 

 

توی قاب خیس این پنجره­ها...

عکسی از جمعه­ی غمگین می­بینم...

چه سیاهه به تنش رخت عزا...

تو چشاش ابرای سنگین می­بینم...

داره از ابر سیاه خون می­چکه...

جمعه­ها خون جای "بارون..." می­چکه...

نفسم درنمیاد...

جمعه­ها سر نمیاد...

کاش می­بستم چشامو...

این ازم برنمیاد...

داره از ابر سیاه خون می­چکه...

جمعه­ها خون جای "بارون..." می­چکه...

عمر جمعه به هزار سال می­رسه...

جمعه­ها غم دیگه بیداد می­کنه...

آدم از دست خودش خسته می­شه...

با لبای بسته فریاد می­کنه...

داره از ابر سیاه خون می­چکه...

جمعه­ها خون جای "بارون..." می­چکه...

جمعه وقت رفتنه..

موسم دل کندنه...

خنجر از پشت می­زنه...

اون که همراه منه...

داره از ابر سیاه خون می­چکه...

جمعه­ها خون جای "بارون..." می­چکه...۱

...


ادامه مطلب

 

 
 
 

"باران..."... جمعه 15 اردیبهشت1391
 

 

"تارهای بی­کوک و

کمان باد ولنگار

"باران..." را

گو بی­آهنگ ببار!

 

غبارآلوده، از جهان

تصویری باژ­گونه در آبگینه­ی بی­قرار

"باران..." را

گو بی­مقصود ببار!

 

لب­خند بی­صدای صدهزار حباب

در فرار

"باران..." را

گو به ریش­خند ببار!

 

چون تارها کشیده و کمان­کش باد آزموده­تر شود

و نجوای بی­کوک به ملال انجامد،

"باران..." را رها کن و

خاک را بگذار

تا با همه گلوی­اش

سبز بخواند

"باران..." را اکنون

گو بازیگوشانه ببار!"۱

...


ادامه مطلب

 

 
 
 

عشق ساده... پنجشنبه 14 اردیبهشت1391
 

 

"من از هزار سال خستگی... از کنج زندون اومدم...

دلم کویر غربته... به عشق "بارون..." اومدم...

غرور تیکه­تیکه­مو می­خوام که مرهم بذارم...

غصه­های یه عمرمو رو دوش عالم بذارم...

من پی دست پاکیم... غبار قلب پیرمو...

پاک کنه و رها کنه رؤیاهای اسیرمو...

می­خوام که از یاد ببرم هرچی ازم گرفته شد...

می­خوام فراموش بکنم هرچی رشتم، پنبه شد...

خنده­ی تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست...

گاهی شکستن دلی، کم­تر از آدم­کشی نیست...

گاهی دل اون­قدر تنگ می­شه که گریه هم کم میاره...

یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدر غم میاره...

بالا رفتیم ماست بود... اون پائینا دوغ بود...

قصه­ی عشق ساده، انگار همه­ش دروغ بود..."۱

                                                                                           به جای "هم­سایه"...

...


ادامه مطلب

 

 
 
 

بالاتر از فریاد... یکشنبه 10 اردیبهشت1391
 

 

"سکوت...

   عجب فریاد رسایی­ست...

                                   آن­جا که حنجره­ای برای فریاد نمی­ماند..."۱

...


ادامه مطلب

 

 
 
 

هنوز مانده تا... شنبه 9 اردیبهشت1391
 

 

تنها باشی...

   روز تعطیل باشد...

   غروب باشد...

   "باران..." هم ببارد...

   احساس می­کنی بلاتکلیف­ترین آدم دنیا هستی...

...


ادامه مطلب

 

 
 
 

چرا از من گذشتي...؟! جمعه 8 اردیبهشت1391
 

 

"چرا از من گذشتی خيلی ساده...؟!

تو كه دونستی این مرد پياده...

جوونيشو پی عشق تو داده...

شنيدم گفتی از عاشقی سيرم...

نگفتی با خودت من يه وقت می­ميرم...

حالا حق دلو از كی بگيرم...؟!

چرا از من گذشتی بی­تفاوت...؟!

نه انگار عشقی بود؛ نه روزگاری...

نه پاييز و زمستون؛ نه بهاری...

چه­جور دلت اومد تنهام بذاری...؟!

تو كه رفتی؛ چرا پيغوم می­دادي...؟!

فلانی رو بگيد يه روز سردی...

كنار نيمكت باغچه، همون­جا...

يه روزی عاشقانه برمی­گردي...

می­دونم عاشقونه برمی­گردی..."۱

...

                                                          به جای "هم­سايه"...


ادامه مطلب

 

 
 
 

این ازم برنمیاد... شنبه 2 اردیبهشت1391
 

 

...

من پله­های پشت­بام را جارو کرده­ام

و شیشه­های پنجره را هم شسته­ام.

چرا پدر فقط باید

در خواب، خواب ببیند

 

من پله­های پشت­بام را جارو کرده­ام

و شیشه­های پنجره را هم شسته­ام

 

کسی می­­آید

کسی می­­آید

کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در

                                                                   صدایش با ماست

 

کسی که آمدنش را

نمی­شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درخت­­های کهنه­ی یحیی بچه کرده است

و روز به روز

بزرگ می­شود، بزرگ­تر می­شود

کسی از "باران..."، از صدای شرشر "باران..."، از میان پچ­­وپچ

                                                                 گل­های اطلسی

کسی از آسمان توپخانه در شب آتش­بازی می­آید

و سفره را می­اندازد

و نان را قسمت می­­کند

و پپسی را قسمت می­کند

و باغ ملی را قسمت می­کند

و شربت سیاه­سرفه را قسمت می­کند

و روز اسم­نویسی را قسمت می­کند

و نمره­­ی مریضخانه را قسمت می­کند

و چکمه­های لاستیکی را قسمت می­کند

و سینمای فردین را قسمت می­­کند

درخت­های دختر سیدجواد را قسمت می­کند

و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می­کند

و سهم ما را هم می­­دهد

من خواب دیده­ام...۱

...


ادامه مطلب

 

 
 
 

یک شب "بارون..."ی بسه... پنجشنبه 31 فروردین1391
 

 

"خنده­های زورکی...

اشکای یواشکی...

شب و روزی بی­هدف...

لحظه­های الکی...

تیکه­تیکه... خط به خط...

رج به رج مهره تنت...

سربلندی واسه عشقه...

توی میدون موندنت...

باخته­ها­ تموم می­شن...

وقت بردن می­شه باز...

مهربونی خشت و گل...

خونه­ی عشقو بساز...

نگو که خسته شدی...

مرغ پربسته شدی...

راه فردا رو باید رفت...

نگو پابسته شدی...

یک شب "بارون..."ی بسه...

برای از نو تر شدن...

یک گل شمعدونی بسه...

برای عاشق­تر شدن..."۱

...

                                                                                               به جای "هم­سایه"...


ادامه مطلب

 

 
 
 

خواب زده شنبه 26 فروردین1391
 

گاهی آدم دلش می خواهد خانه اش تونل باشد! تا هر وقت که تحمل هیچ چیز را نداشت و هیچ گوشی برای شنیدن حرفهایش پیدا نکرد ،فریاد بزند تمام بغض مانده در هنجره اش را..آن قدر که که قدرتی برای سکوت کردن هم نباشد

گاهی آدم دلش می خواهد مثل کودکانه های دورانی نه چندان دور که در لحظه ای می توان تصورشان را در قاب چشم ها اورد،سرش را از شیشه دنیا بیرون ببرد و برای دیگرانی که در دور دست ها هستند و جز یک نقطه هیچ چیزی از آنها معلوم نیست دست تکان دهد ...

بعد آقای راننده عصبانی شود و از توی آینه زیر چشمی عقب را نگاه کند که یعنی خطرناک است بیا داخل!

حالا همان طوری شدم

خانه ای تونلی می خواهم

بی انتها و متروک

حالا عجیب دلم یک دنیا با یک راننده ی عصبانی که چشم هایش فقط جاده را می بیند می خواهد

کاش خدا پایین می آمد

بی خیال این خدایی و گناه اجداد ما می شد و می گفت بفرما!

خانه ی تونلی با سند شش دانگ!

دنیا، آن هم با شیشه و راننده و ..

من هم آن ها را بغل می کردم و خوشحال و بی توجه به تمام نداشته هایم راه را صدا می کردم و می رفتم...

آن قدر می رفتم تا صدای کسی بیاید و بگوید:خسته نشدی؟

 من مکث کنم و با اینکه نای راه رفتن ندارم لبخندی دروغ و زیبا تحولش دهم و بگویم نه و به ادامه راه فکر کنم...

فکر کنم به همان نقطه ای که هیچ وقت نفهمیدم کجاست و چه کسی در آن جا نفس می کشد..

خانه ندارم

نه تونلی نه آجری!

آن دنیا و راننده و نقطه هم انگار خواب بود

چه قدر از بیداری بعد از این خواب های قشنگ نفرت دارم...


اومدم اینجا سرم بزنم،سرم رفت،رفت تو روزا و خاطره های قبل

خوب بودا نه؟ اما شد دیگه...چه بد شد،نه؟

اینو همینجوری نوشتم همین الان

دوس داشتم اینجا باشه اول و شاید همیشه...

خوب باشید..

باشید.

یا علی...




 

 
 
 

این ازم برنمیاد... شنبه 26 فروردین1391
 

...

آخ...

چقدر روشنی خوب است

چقدر روشنی خوب است

و من چقدر دلم می­خواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم می­خواهد

که روی چارچرخه­ی یحیی میان هندوانه­ها و خربزه­ها

                                                          بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ...

چقدر دور میدان چرخیدن خوب است

چقدر روی پشت­بام خوابیدن خوب است

چقدر باغ ملی رفتن خوب است

چقدر مزه­ی پپسی خوب است

چقدر سینمای فردین خوب است

و من چقدر از همه­ی چیزهای خوب خوشم می­آید

و من چقدر دلم می­خواهد

که گیس دختر سیدجواد را بکشم

 

چرا من این­همه کوچک هستم

که در خیابان­ها گم می­شوم

چرا پدر که این­همه کوچک نیست

و در خیابان­ها هم گم نمی­شود

کاری نمی­کند که آن­کسی که به خواب من آمده­ست، روز

                                              آمدنش را جلو بیاندازد

و مردم محله­ی کشتارگاه

که خاک باغچه­هاشان هم خونی­ست

و آب حوض­هاشان هم خونی­ست

و تخت کفش­هاشان هم خونی­ست

چرا کاری نمی­کنند

چرا کاری نمی­کنند

 

چقدر آفتاب زمستان تنبل است...

...۱

...


ادامه مطلب

 

 
 
» مینا
» ...حسام...
» ..بارونی..
» حسام
» سايت شخصي رضا صادقي
» وبلاگ رسمي رضا صادقي
» king of black
» فقط براي تو
» یار مشکی پوش
» کلبه مشکی
  RSS 2.0  
-------------

Weblog Themes By Blog Skin